اولین نارنجک تفنگی که من شلیک کردم، پشت یک تخته سنگ افتاد و عمل نکرد؛ بنابراین نگران شدیم که مبادا این نارنجک تفنگی به چوپانان و رهگذران عمومی صدمه‌ای وارد کند. من، موضع مناسبی گرفتم و به طرف نارنجک تفنگی شلیک کردم که اولین شلیک من کارساز بود.

ما به طرف «خط» حرکت کردیم. مرحوم رستمی دفعتاً دست مرا گرفت و به سمتی هل داد؛ بعد متوجه شدم که در کنار پرتگاهی قرار گرفته‌ایم که بسیار خطرناک بود. اولین آشنایی من با چنین خاطره دلکشی همراه بود.

آن زنده‌یاد از افسرانی بود که بسیار به ادبیات حماسی ایران علاقه داشت و مخصوصاً از شاهنامه ابیات بسیاری به خاطر داشت؛ وقتی به دفتر تحریریه می‌آمد، از شاهنامه شاهد مثال‌های زیبایی می‌آورد و ...

درست است! خیلی به شاهنامه علاقه داشت. هنوز هم صدای شاهنامه خوانی او در گوشم طنین انداز است:

ز بهر زن و بوم و فرزند خویش

زن و کودک و خرد و پیوند خویش؛

همه سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن بهْ که کشور به دشمن دهیم...

به اعتقاد من، زنده‌یاد رستمی در این دو بیت شاهنامه تعریف شده است.

از ویژگی‌ها و صفات نظامی آن زنده‌یاد هم بگویید.

از هوش بسیاری برخوردار بود که لازمه یک نظامی است. تسلط وافری به زبان‌های آلمانی و انگلیسی داشت؛ نیروی پیاده را به خوبی می‌شناخت. وقتی توانایی مرا در یکدست کردن قبایل مشاهده کرد، به طرز عجیبی از من خوشش آمد. ما مجموعاً یک گروه ثابت بودیم که در این گروه فعالیت می‌کردیم: مرحوم رستمی، مرحوم شهسواری (آن موقع با درجه سرگردی)، ستوان رضایی، ستوان امیریان، من و چند نفر دیگر بر سرِ هم گمجن را شکل داده بودیم؛ همه این دوستان ویژگی‌های منحصر به فرد داشتند و زنده‌یاد رستمی هم همین‌طور.

آیا نیروهای عشایر طی این سال‌ها توانسته بودند خود را با آن سلیقه و آداب نظامی تطبیق دهند؟به هر حال آنان هم آداب خاص خود را داشتند و...

حیفم می‌آید که این خاطره را ذکر نکنم. اواخر مهر ماه سال 1363 بود. از دفتر مرحوم ظهیرنژاد - من همیشه از ایشان به عنوان «پدر ارتش» یاد می‌کنم - احضار شده بودم. بنابراین در معیت مرحوم رستمی - که به تهران برگشته بود - به دفتر ایشان رفتم. معلوم شد که قرار شده مسئولیت گمجن را به من بدهند. وقتی به منطقه رفتم، غیبت برخی از عشایر که می‌شناختمشان، به چشمم آمد، اما چیزی نگذشت که یکی یکی برگشتند؛ یکی از آنان «قهرمان علیزاده» بود که 75 سال سن داشت. جالب بود که آداب نظامی را خوب شناخته بودند و مثلاً با ورود من به حالت «خبردار» می‌ایستادند و من به آنان «درود» می‌فرستادم. این عشایر - و از جمله همین قهرمان علیزاده - وقتی به منطقه می‌آمدند، همه خویش و قوم هم با آنان همراه می‌شدند. من با این قهرمان به قرارگاه تاکتیکی که مرحوم رستمی آن را نزدیک به خط مستقر کرده بود، رفتم. می‌خواهم به این قسمت برسم که قهرمان علیزاده شهید شد و وقتی خبر شهادتش را به صورت تلفنی به مرحوم رستمی دادم، گفت: «کاش من به جای او شهید می‌شدم واین خبر را نمی‌شنیدم!»

اواخر اسفند ماه همان سال، زنده یاد رستمی به منطقه آمد. بنا بر آن بود که گمجن به نیروی زمینی تحویل داده شود و همین‌طور هم شد؛ سرهنگ مهرپویا و سروان مؤمنی گمجن را از ستاد مشترک تحویل گرفتند. در واقع سال 1364، آخرین سال حضور من و مرحوم رستمی در گمجن بود.


امیر! شما بخشی از مهم‌ترین سال‌های خدمتتان را در کنار همین عشایر سپری کرده‌اید؛ اگر بخواهید به اختصار راجع به کارنامه این گروه پیشرو صحبت کنید - با توجه به کمبودی که مجله از نظر فضا در اختیار دارد – ترجیح می‌دهید بیشتر کدام موارد را ذکر کنید؟

گمجن، کارنامه پر افتخاری دارد. گمجن آرامش و امنیت را به وسیله خودِ مردم در منطقه - و بدون خون‌ریزی - مستقر کرد و این کار کوچکی نیست. کار دوم گمجن، حفظ خطوط مواصلاتی بود و دیگر هنرش، مربوط به پاکسازی و جریان بخشیدن به حاکمیت کشور در مناطقی از غرب کشور می‌شد. پاسگاه‌ها دوباره مستقر شدند. من یادم می‌آید که وقتی دستور تعویض نیروهای یکی از پاسگاه‌های ژاندارمری را دریافت کردم، اعتراض کردم که نیرویی برای جایگزینی این نیروها ندارم. یکی از عشایر - پاشا رضایی - با من بود. به من قول همکاری داد و تنها در یک مرحله 40 نفر از عشایر را با خود به همراه آورد. خطرپذیری بزرگی بود، ولی به لطف خدا توانستیم امنیت منطقه را تأمین کنیم. ارتفاعات موسوم به «گاری» را - که در دشت ذهاب قرار دارد - به توصیه اداره دوم ستاد مشترک تصرف کرد که عکس‌هایش هم موجود است. من به یاد می‌آورم که در کنار مرحوم رستمی و سوار بر یک بالگرد منطقه را بازدید می‌کردیم. عراق، تا به خودش آمد، متوجه شد که ارتفاعات را از دست داده است. باور کنید برخی از عشایر با بیل و کلنگ برای جنگ آمده بودند! صحنه‌ای بسیار دیدنی خلق شده بود.

پس از این پدافندهای داخلی؛ یعنی تأمین امنیت منطقه، گمجن در منطقه موسوم به «تنگ حاجیان» یک آفند هم صورت داد؛ در ارتفاعات «بازی دراز»، «کهنه ریک» و «گیسکه» هم همین‌طور. البته باید اشاره کنم که در این عملیات‌ها گمجن در واپایش (کنترل) عملیاتی لشکر 81 قرار می‌گرفت. در تمام این عملیات‌ها گمجن شهدایی را تقدیم کرده است. در پدافندی که گمجن در منطقه کهنه‌ریک و گیسکه صورت داد، بیشتر از 300 شهید تقدیم کرد. گمجن همچنین بیشتر از 100 مورد در زمینه گشتی رزمی در کارنامه خود ثبت کرده است. چه غنایمی که در این عملیات‌ها، گشتی‌ها و ...توسط گمجن تحصیل نشده است که بحث راجع به هر یک به درازا می‌انجامد.

در آغاز گمجن اسلحه پیشرفته نداشت و هر چه به غنیمت گرفتیم، در شمار اسلحه گمجن، این یکان رزمی را مجهزتر کرد. ما از ارتش عراق توانسته‌بودیم تفنگ دوربین‌دار به غنیمت بگیریم و خیلی سلاح‌های دیگر. کار مهمی که شادروان رستمی انجام داد، اجرای یک عملیات فریب پوششی - راهکنشی (تاکتیکی) بود که به کمک همین عشایر صورت گرفت. در این عملیات، 150 کیلومتر در منطقه غرب آزاد شد و آن‌گونه که از خود آن زنده‌یاد درباره این عملیات شنیده‌ام، تشنگی در تابستان گرم آن منطقه چنان شرایطی را ایجاد کرده بود که برخی نیروها را بی‌هوش می‌کرد. با تکیه بر همین موفقیت بود که در منطقه «نفت‌شهر» و «سومار» یک خط پدافندی به طول 25 کیلومتر شکل دادیم. من دیگر خود آنجا بودم. اینکه از عرض 25 کیلومتری یاد می‌کنم، زمانی به چشم می‌آید که می‌بینیم همین گستره بعداً به لشکر 58 ذوالفقار تحویل داده شد؛ مفهومش این است که ارزش و کارایی گمجن به اندازه یک لشکر تکاور بود و تأثیر گذاری‌اش هم همین‌طور. سرنوشت به گونه‌ای ماجرا را پیش برد که من پس از آنکه دوره عالی را سپری کردم، به لشکر 58 اختصاص یافتم؛ لشکری که حالا دیگر منطقه را از گمجن تحویل گرفته بود. بنابراین من در همان منطقه‌ای که از آن پیش هم محل خدمتم بود، دوباره مشغول به خدمت شدم.

فرمانده لشکر از این موضوع متعجب و در عین حال شادمان شد. آنجا به تأسیس توپخانه لشکر 58 همت کردم. در آغاز جنگ، نیرو و تجهیزات به اندازه کافی قابل تحصیل بود؛ تشکیل تیپ ذوالفقار و تبدیل تیپ خرم‌آباد به لشکر و نمونه‌های دیگری از همین قِسْم خاستگاهی از همین دست دارد. زمانی که من باید توپخانه این لشکر را سامان می‌دادم، بخش عضیمی از این قابلیت در مسیر جنگ هزینه شده بود و من باید با کمترین امکانات این توپخانه را تشکیل می‌دادم؛ امروز این توپخانه در شمار بهترین توپخانه‌های ارتش ماست؛ بگذریم و زیاد از بحث دور نشویم...

ماجرای عملیات «تاخت» را بگویید؛ شنیده‌ام که مهم‌ترین عملیاتی که گمجن سامان داده، در همان سال حضور شما به عنوان سرپرست گمجن اتفاق افتاده که به عملیات «تاخت» موسوم است؛ به اختصار راجع به این عملیات هم صحبت کنید.

هرگاه قرارگاه غرب، می‌خواست از چند و چون موضوعی که در آن سوی خطوط جبهه می‌گذشت، بیشتر سر دربیاورد، ما را موظف به گرفتن یک اسیر می‌کرد! سال 1363 که من به عنوان سرپرست گمجن در منطقه حاضر بودم، عراق به تمام نقاط جبهه آسیب وارد کرد؛ از جمله شبیخونی که عراق در بهمن ماه همان سال به تیپ 3 لشکر 88 زد. در سمت چپ خط پدافندی‌ای که ما در اختیار داشتیم، همین تیپ 3 زاهدان مستقر بود و در سمت راست هم تیپ «مسلم بن عقیل»- از تیپ‌های سپاه- قرار داشت. شب، عراق چنان آتش تهیه‌ای را بر سر ما فروبارید که تنها کسانی که آتش تهیه عراق را دیده‌اند، می‌توانند درک کنند که آتش تهیه عراق چگونه بود؛ بارانی از گلوله بود که داشت بر سر ما فرود می‌آمد. همین پاشا رضایی که تعریفش را کردم هم با من بود و مدام عبارت «خدا با ماست» را تکرار می‌کرد.

من ابتدا گمان کردم که هدف آتش تهیه ما هستیم؛ در حالی که تیپ 3 زاهدان بود. ما را هم زیر آتش گرفته بود که مانع کمک ما به آنان شود. عراق «تپه‌قندی» را تصرف کرد که ضربه بزرگی بود. من پیش جناب سرهنگ «صدری» - بعداً معاون هماهنگ کننده نیروی زمینی شد - رفتم و گفتم که قصد کمک دارم. در 13 بهمن این تیپ حمله‌ای را به قصد آزاد سازی تپه‌قندی انجام داد که ناموفق بود. عراقی‌ها علاوه بر استفاده از اسلحه جنگی، از سلاح‌های ضد فرهنگ نیز غافل نبودند؛ برای نمونه شب‌ها آهنگ‌های مبتذل و «آن‌چنانی» پخش می‌کردند تا باعث تضعیف روحیه سربازان ما شوند. زمزمه‌هایی مبنی بر تحویل گمجن پیش آمده بود و من می‌خواستم با خاطره خوش این گروه رزم‌آور را تحویل دهم. دو منطقه را برای عملیات در نظر گرفتم: ارتفاعات «شتر میل» و «آنتن». به کمک 13 نفر از عشایر این مناطق را تحت شناسایی قرار دادیم و حتی فرایند عملیات را چند بار تمرین و مرور کردیم. چیزی که ذکرش اهمیت دارد - و تاریخ همواره این بخش از اتفاقات مهم را فراموش می‌کند - آن است که قهرمان اصلی این عملیات، سربازی به اسم «سید علی‌رضا شریف» اهل بندر گناوه بود که عربی می‌دانست.

به همین سرباز شریف مأموریت دادم که به نگهبان‌های عراقی نزدیک شده، به آنان پیام دهد که در محاصره قرار گرفته‌اند! از سوی دیگر، یکی از عشایر قهرمان به نام «حشمت» مأمور بود بی‌درنگ کار نگهبان عراقی را بسازد. همین طور هم شده بود: شب عملیات، به سنگر عشایر رفتم؛ کدام قلم می‌تواند آن سنگر را - چنان‌که بود - در چشم آیندگان ترسیم کند؟ در حالی که در میانه سنگر، کتری آب روی چراغ می‌جوشید، برخی سلاح‌ها از دیواره سنگر آویزان بود؛ برخی هم همان‌طور مسلح به شکل آماده‌ای دراز کشیده بودند؛ یکی هم در حال پاک کردن سلاحش بود؛ بگذریم.

اول، جنبه «غیر تحمیلی» بودن عملیات را شرح دادم و گفتم که هدف، انتقام خون سربازان تیپ سوم زاهدان است. ما داوطلب شده بودیم و اجباری در میان نبود. آنچه می‌گویم حقیقت است: اشک در چشم همگان جمع شد. بنابراین به توجیه عملیات پرداختم. هر کسی مأموریتش آن بود که دو - سه نارنجک در سنگر عراقی‌ها بیندازد. معمولاً شب‌های عید، عراقی‌ها در حال «آماده‌باش» قرار می‌گرفتند و صبح روز عید - همین‌که می‌دیدند اتفاقی نیفتاده - شرایطشان به حال اول بر می‌گشت. شبِ 22 بهمن هم چنین اتفاقی افتاد و صبح آن روز هر کدام از عراقی‌ها سرِ کار خود را گرفت. ما هم از همین غفلت عراقی‌ها استفاده کردیم و یادم می‌آید که چتر بلند آفتاب تازه در «نفت‌شهر»باز شده بود که ما کار خود را آغاز کردیم.

سلسله مراتب شما در جریان این عملیات و فرایند آن بودند؟

سؤال خوبی پرسیدید. من به قرارگاه غرب رفتم و به جناب سرهنگ «شمسیان» ماجرا را گفتم. همین قدر بگویم که در پاسخ من گفت: «اگر چنین کاری بکنید، آبروی ارتش را خریده‌اید» و بعد توصیه کرد که اسیر هم حتماً بگیریم. برخی از لوازم و تجهیزات را از جناب سرهنگ شمسیان گرفتم و بازگشتم. آن‌قدر مشتاق شده بودند که در حال بازگشت دیدم خواسته‌ها و مواردی را که به عنوان «نیاز» مطرح کرده‌ام، بار کرده‌اند و دارند می‌آورند؛ از جمله سه تانکی که از ایشان خواسته بودم. تانک‌ها را در منطقه «مندلی» به حالت آماده و منتظر صدور دستور نگاه داشتم. پدافند هم وظیفه داشت بعد از عملیات، آتش خود را آغاز کند که عراقی‌ها بدانند ما آتش پدافند هم در این منطقه داریم! من پیش‌بینی هم موارد را کرده بودم؛ حتی یک دسته احتیاط هم شکل داده بودم. مأموریت اصلی را باید همین سرباز شریف انجام می‌داد.

صبح، عشایر - شادمان و پر نشاط - به خط شده بودند؛ حشمت و علی‌رضا شریف رهسپار شدند؛ برای انجام مأموریتشان. بقیه هم - هریک - مشخص بود که در چه نقطه‌ای باید مستقر شوند و چه باید بکنند. هم‌زمان با برخاستن آفتاب، این سنگرهای عراقی‌ها بود که یکی پس از دیگری به آسمان برخاست! انبار مهماتشان هم همین‌طور. اسیری را هم که دنبالش بودیم، گرفتیم. من به دیدگاه توپخانه آمدم و فرمان آتش دادم و تلفات سنگینی به عراق وارد شد. هر چه بود، عراقی و تجهیزات عراقی بود که نیست و نابود می‌شد. هر چه بود، مسلم بود که سرباز شریف و حشمت - که مثل فامیلی‌اش انصافاً کوه پیکر بود - توانسته بودند آن مأموریت مهم را انجام دهند و خلاصه آنکه هر چه از شکوه این عملیات پر خیر و برکات بگویم، کم گفته‌ام. همه این داستان را در کتابی با همین عنوان «گمجن» به رشته تحریر درآورده‌ام که انتشارات «سوره سبز» هم آن را منتشر کرده است.

از شما به خاطر حضور در این گفت و گو تشکر می‌کنیم.